تنها میروم
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

تنها به راه می افتم
صدایی در دور دست می رسد به گوش
حرفهای ناگفته ! باشد وقتی دگر

تنها میروم،
غمی در راه است
دردی که نگذشت

تنها می روم
صدایشان را می شنوم وقت رفتن
برو ، سفر به سلامت

تنها راه می روم
نمی خواهند راه بروند
نمی خواهند با من

تنها می روم
جنگلی گرم
جنگلی زیبا
مرده است انگار
سالها

تنها می روم 
و برگی که می نالد از رنگ زرد ؛
همسفر با من

تنها می روم 
کودکی پشت درخت
میفهمد ترس

چشمانی دارد پر ز اشک
حسرتی پیداست در چشمانش ؛
کودکی بر لب دریا غلت می زند روی شنها

تنها می روم
پی دریا
پی شنها

می روم اما
راه بی پایان
تاریکی هست تا چشم هست
می روم تا لب آب
چه سیاه است امشب

کلبه ای پیداست در سوی دگر
در کنارش پیری
تکیه داده بر یک شمشیر
در خیال جنگ ، آزادی ، میهن

تنها می روم
در آرزوی میهن
جشن آزادی

فریادی می رسد به گوش :
آزادی ، آزادی
و چه پر بیراه میگفت
می نوشید جام
لب به لب با شیطان
در کنارش
زنی می شست ؛
آزادی،
عکس پیری در خیال کودک
لب دریا
در میان شنها

تنها می روم
و وداع برگ با من
دفن می شود در گِل ها

تنها میروم 
در میان تاریکی شب
پی فردا 




به امید فردایی برای میهنم ایران


مانی

 

 

فعلا تا بعد ...