سخن نمی گفت اما بلندترازفریاد افکارش را می شنیدم ،
در ورای نقاب خنده اش بزرگترین اندوه های بشری را می دیدم ،
سخن از رفتن نمی گفت اما چیزی او را فرا می خواند
این را اززمزمه ی مبهم باد درکوچه های ذهنش شنیدم که می گفت : بیا با من ، زمان رفتن است
هیچ نمی گفت ، از نگاهش خواندم باور رفتن را ...
مرواریدهای صدف چشمانم را به پای دستانش ریختم تا عشق من باورش آید .
هیچ نداشتم جز، جذر و مد دریای پر تلاطم قلب ...
گفتم آرام میکنم دریا را حتی بی من بمان ...
آرام لب به سخن گشود : دیگر باید بروم ....
دست در دستانم دارد هنوز اما از دل می گویم تا با دل باورت آید ...
« ماندن باید است ، رفتن نبایدهاست ... پس بمان »
فعلا تا بعد ....